تبليغاتX
اهل کهکشانیم
http://kahkeshan0098.parsiblog.com/ از اینجا با من و محمد همراه باشید . امیدواریم که بتونیم بهتر از قبل فعالیت کنیم  و البته به حمایت دوستان بیش از پیش نیاز داریم . در ضمن هوای پسرخالمون رو هم داشته باشید بعد از کپی شدن مطالب منتخب این وبلاک در وبلاگ جدید . وبلاگ حاضر بسته خواهد شد.

باز هم از لطف دوستان متشکریم

http://kahkeshan0098.parsiblog.com/

+ نوشته شده توسط خواهر در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 19:12 |
سلام

این وبلاگ علی عجب چیز باحالیه همه چیز توش داره خیلی هم بیننده داره

بهتون توصیه می کنم حتما یه سری به اونجا بزنید

www.ali2520.blogfa.com

والسلام

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 11:40 |
سلام

این وبلاگ علی عجب چیز باحالیه همه چیز توش داره خیلی هم بیننده داره

بهتون توصیه می کنم حتما یه سری به اونجا بزنید

www.ali2520.blogfa.com

والسلام

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 11:36 |
به زودی ادامه مطالب این وبلاگ رو که توسط محمد و خواهر نوشته خواهد شد و تا اونجایی که بتونیم همین مطالب رو در وبلاگ جدیدی خواهید دید.

فعلا

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 23:37 |
نوجوونهای با استعداد همکار من در این وبلاگ یه ذره نا امید شدن. می گن دیگه بیننده نداره . من حدس می زنم سیستم آمارگیرمون مشگل پیدا کرده باشه . وگر نه مطمئنم دوست و همراه همیشگی داریم.

به هر حال باید کاری کرد!

سعی خودمو می کنم به خاطر برادر عزیزم و پسرخاله های گلم و بیننده های عزیز وبلاگمون ولی خوب راضی کردن سلیقه های مختلف واقعا کار سختیه. ما البته قرارمون این بوده که هرکی کار خودشو با سلیقه خودش انجام بده و چون وبلاگ گروهی هست نتیجه متنوع بشه. منم بسته به روحیه خودم سعی می کنم کیفیت کار رو بالا ببرم

حالام می خوام چند تا از دست نوشته های خودم رو بنویسم براتون که امیدوارم با نظرهاتون من و همکارهای خوبم رو تشویق کنید

در مسیر کارخانه اندیشیدم کدامیک ساکن و وامانده ایم؟

من یا بوته خار روییده بر سر راه؟

گویا پرسش آشفته من  پاسخی آسان داشت . در مسیر برگشت بوته خار نبود!

***

اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند و شما از آنچه حس می کنید از خود دورترید

***

محصول جدید باطل گشت . همه آنچیزی که احتیاج داشتم تو بودی

***

طبق شواهد موجود مدارکی اثبات می کنند که هر صفر زیر مخرج روزی عبارت را به بلندیهای بی نهایت خواهد رسانید!

***

دستت را از زیر چانه ات بردار و بگذار سنگینی افکارت گردنت را بشکند!

دختر خشخاش و خورشید

آن روز که روحت را به مردمانی با سرهای متورم از خرد تسلیم می کردی تا سبک سری های شادآلود کودکانه ات را با مشتی از خردل و هسته خرما پر کنند ...فکر امروزت را می کردی

حالا به جای بهار نارنج از کاسبرگ های تلخ متاهلانه مربا درست کن و طعم خمار هوس خیال انگیز را خمیازه بکش!

***

به تعداد ذرات آفرینش دوربین های مدار بسته

این تن خاطی خودروست

و" من "پشت فرمان خواب است

خدارا ! برای لحظه ای جریمه ننویسید ....ننویسید....ننویسید

***

امروز از آن روزهاست!

چاقو احساس می تراود و قلب ضامن دار گلو می درد . اشک های تو هم خشک تر از آنند که سیل حتی مورچه را تهدید کند!

***

قلبم را به اقساط به خدا واگذار کرده ام که لحظه لحظه تنفس را به حساب ریه هایم بپردازد!

***

اگر دوست داشتین بازم  از خودم چیزی بنویسم حتما نظر بدین . شاید دفعه بعدی اینو بنویسم: ۲۴ ساعت اگر وقت داشتم...

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 10:33 |

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟
ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!
+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 10:0 |
طی شایعات اعلام شده . مبنی بر ترک مجاهد منافق علی ویروس گلپایگانی .... پی گیری های لازم انجام شده ولی متاسفانه تا این لحظه نتوانستیم با ایشان تماسی داشته باشیم.

وبلاگ ما اتفاقا بیننده ویژه داره

به محض تماس با او اطلاع خواهیم داد

 

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 0:39 |
سلام

این مطلب رو برای محمد و خواهرش نوشتم چون ما بیننده ای اصلا نداریم

می دونی

حقیقت تلخه

راستی این آخرین مطلبی است که من توی این وبلاگ می نویسم

اگه خواستید باز من رو ببینید به وبلاگم یه سری بزنید

البته تازه تاسیسه

www.ali2520.blogfa.com

به قول فرزاد حسنی

خداحافظ  همین حالا

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 20:42 |
سلام

این مطلب رو برای محمد و خواهرش نوشتم چون ما بیننده ای اصلا نداریم

می دونی

حقیقت تلخه

راستی این آخرین مطلبی است که من توی این وبلاگ می نویسم

اگه خواستید باز من رو ببینید به وبلاگم یه سری بزنید

البته تازه تاسیسه

www.ali2520.blogfa.com

به قول فرزاد حسنی

خداحافظ  همین حالا

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 20:40 |
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 15:31 |

خدایا

به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
 من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟

خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
تو که اين قدر دلسوز مني! ...
خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:15 |
برای من از دل شکسته نگو
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
شکسته از درد
شکسته از زخم
شکسته از عشق
شکسته از گناه
شکسته از تنهایی
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
شاید خدا مرا بخشید
شاید...
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:12 |
کشتی کهکشانی ما یواش یواش داره به گل می شینه .

حقم دارین سر نزنید . بس که بی خود و چرت و پرته . خوب می شه ایشالا تازه کاریم. این ویروس خالمون هم نبود یه مدت . حالا برگشته دوباره یه دستی بکشه به سر رو صورت وبلاگ . خوب می شه

 

حالا چند تا نوشته از عرفان نظر آهاری بخونید به سلیقه من آفرین بگید

 

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....

دستمال كاغذي به اشك گفت: / قطره قطره‌ات طلاست / يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟ / عاشقم / با من ازدواج مي‌كني؟ / اشك گفت: / ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! / تو چقدر ساده‌اي / خوش خيال كاغذي! / توي ازدواج ما / تو مچاله مي‌شوي / چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي...

تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟

اگر خوشتون اومد بگین بازم از نوشته هاش بزارم براتون

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 1:17 |
فیلم ۵ هری پاتر هم اکران شد.

راستی می دونستید منم هری پاتریستم!

کتاب هفت هم که قراره چند روز دیگه بیاد. حالا چند عکس ار هری پاتر تقدیم می کنم کیف کنید 

                                        والسلام

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 22:31 |

 فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد

اب اقيانوس را با اه خود تبخير كرد

 فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد

 هيچ دانستي ؟ دلم را رفتن تو پير كرد

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 15:37 |
با عرض التماس دعا برای علی به جهت مشرف شدن به مشهد

من هم از سوریه برگشتم

تا روز های اینده چندین بخش به این وبلاگ اضافه خواهد شد (مقالات علمی مذهبی داستان و همچنین این وبلاگ تا روز های اینده از گوگل سرچ میشود

وسلام

 

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 0:16 |

در زمانی که زمین کاشت مرا

گل زیباش به جز خار نبود

پستی و هرزگی و هرزه دری

حسرتا بهر کسی عار نبود

زار و بدبخت و گرفتار کسی

 که به این عار گرفتار نبود

 

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 20:34 |

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 14:2 |
من و محمد ژانوس الان دمشق توی کافی نت نشستیم داریم به وبلاگمون افتخار می دیم و از همین جا به برادر علی ویروس گلپایگانی ......... خسته نباشید و دمت گرم و از این خالی بندی ها تقدیم می کنیم!

به نظر ندهندگان هم کاری نداریم . خدا مهستی رو بیامرزه

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 21:16 |
ما حاضر به تبادل لینک هستیم

شما میتوانید لینک خود را در نظر خواهی بگذاریدتا ما از وبلاگتون دیدن کنیم

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 13:27 |
به مناسبت تمام شدن هر چی درس و کنکوره این عکس رو گذاشتم.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 13:22 |
اینجانب محمد ژانوس . مدیریت محترم حزب ژانوسیالیسم با همه نظر ندهندگان کسیر این وبلاگ خداحافظی می کنم . امید است پس از مراجعت ملکوتیمان از سوریه این مستعمره را آباد گردانیم.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند  تا ویروس و بلتوس ... حافظا بر خواهیم گشت!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 0:16 |
خردی نكرده "خود نشده "پیر میشویم

بر چار میخ واقعه زنجیر میشویم

شوق سفید رد شدن از ابر ها به دل

از اوج بال خویش سرازیر میشویم

با دست خود به دست قفس قفل میزنیم

قربانی قساوت تقدیر میشویم

با اینهمه در انسوی امید های دور

از خواب خویش بر شده تعبیر میشویم

من خواب دیده ام كه پس از سالهای كور

در چشم خیس اینه تكثیر میشویم

می اید ان همیشه بهاری كه جای نان

با لقمه های نور و غزل سیر می شویم

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 12:27 |
با ما بمان فصل دیگر " تا شوق باور بماند

شوری كه در ما نشاندی سبز و تناور بماند

اه ای نسیم دلاویز با خنده گل بیامیز

تا كوچه باغ تبسم با تو معطر بماند

من تك درختی عطش نوش در كوره راه كویرم

باور ندارم كه بی تو ماندن میسر بماند

ای پا به رفتن نهاده رسم سفر اینچنین نیست

دل را به دریا زنی تو " صاحب ولی در بماند

بگذار ای الهه من در یك غروب غم انگیز

چشمم به راه لوعی در صبح دیگر بماند

پر میدهی عاشقی را در اسمان دل ما

یا عشق را میگذاری بی بال و پر بماند؟

ای راه تو اسمانی" با ما بمان دوباره

رسم شقایق نمیرد راه كبوتر بماند

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 12:1 |
ببینین چه جیگر پاره هایی وبلاگ مارو دیدن . از همشون تشکر تقدیم می کنم . مخصوصا اونهایی که ما رو با نظراشون تقدیم و تشویق کردن!!!

1. 27 June 20:15 Saveh Internet Service Provider, Saveh, Iran
2. 27 June 21:00 Saveh Internet Service Provider, Saveh, Iran
3. 27 June 22:50 Information Technology Company (ITC), Iran, Chahar Mahall va Bakhtiari
4. 27 June 23:14 delta rayan payam gostar, Gostar, Hamadan, Iran
5. 27 June 23:15 Information Technology Company (ITC), Iran, Chahar Mahall va Bakhtiari
6. 27 June 23:22 ISP CO, Sabzevar, Khorasan, Iran
7. 27 June 23:38 Elisa Oyj, Karkkila, Southern Finland, Finland
8. 27 June 23:50 Sepanta Communication Development Co. Ltd, Tehran, Iran
9. 28 June 00:23 Ultrareach Internet Corp, Anonymous Proxy
10. 28 June 10:47 Information Technology Company (ITC), Iran, Chahar Mahall va Bakhtiari

حالا ساوه ای هاشم گیرم خودمو آبجیمو . پسرخاله های تپلم

بقیه رو عشق تقدیم می کنم . !!!!

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 10:7 |
(یه جیگری هم از همدان جدیدنا آفتاب از کروم طرف در اومده مهربون شدی؟نظر نظر نظر )

 

+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 22:37 |
با کی بودی ؟ ویروس کپک.

من بر سر این ویروس می زنم ! من وبلاگ تعیین می کنم ! من به پشتوانه این نظر دهندگان وبلاگ تعیین می کنم!

(یه وقت فکر نکنی دارم ادای کسی رو در می یارم)

حالا از این به بعد ببین .کف کن

                                                    والسلام

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 22:13 |
سلام

از خواهر متشکریم

یه چیز جدید گذاشتم حتما دانلود کنید

دانلود صدای شهید اسدی قبل از سقوط هواپیما

+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 20:22 |
 مرگ در پاييز
 تنهاي تنهاي تنها اي كاش اينجا بميرم
 امروز هم دير دير است نگذار فردا بميرم
 چشمان باراني تو روح مرا مي نوازد
 در كوچه هاي ترنم ني ميزند پيرمردي

چشمان باراني تو روح مرا مينوازد

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 11:57 |
ساده است نوازش سگی ولگرد . شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی . چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسان . دوست داشتنش بی احساس مهری . او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت

ساده است لغزشهای خود را شناختن . با دیگران بودن . زندگی کردن به حساب ایشان. و گفتن که من این چنینم

آری . زیستن سخت ساده است

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 11:18 |

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*

Tarfandestan