|
سلام یه آهنگ متن با یه ساعت روی وبلاگ گذاشتم .مطمئن هستم خوشتون نمی آد .نظر بدید از چه آهنگی خوشتون می آد تا سریع عوضش کنم(محمد ژانوس و خواهر نیز شامل این افراد می باشند.) + نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
17:22 |
امروز دم غروب واسه خودم دو تا فال حافظ گرفتم یکی واسه امروز یکی واسه فردا فال امروز:
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد که در او آه مرا قوت تاثیر نبود سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تقصیر نبود تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود اینم فال فردا: شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال احاد یا بجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال شکایت شب هجران فرو گذاشته به به شکر آنکه بر افکند پرده روز وصال بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد توان گذشت زجور رقیب در همه حال به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال ملال مصلحتی می نمایم از جانان که کس به جد ننماید ز جان خویش ملال قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی به خاک ما گذری کن که خون مات حلال فردا هم می تونه برای خودش روزی باشه . نه؟ + نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
22:5 |
من دیروز به علی گفتم یه میکروسکوپ هایی هست که اتم رو می شه باهاش دید. علی گفت نمشه . تا حالا اتم رو ندیدند. خواهر هم اول گفت ندیدن بعد گفت شایدم دیده باشن یادم نیست ! این فارغ التحصیلای دانشگاه هم خیلی اطلاعاتشون کامله!(نا سلامتی مهندس مواده) شما نظر خاصی در این زمینه ندارین؟ البته من یه سند علمی در این مورد رو کردم که در ادامه مطلب می تونید بخونید
واسلام
ادامه مطلب + نوشته شده توسط محمد ژانوس در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
12:0 |
آنچنان تهی شده فضای خانه ام ز تو گو که لحظه ای نبوده هستی من از کلام تو گو که کلبه ای نبوده هیچگاه پر ز اشتیاق کودکانه ام مکان تو *** تمام صفحه های شیشه ای شکسته باد کابل های سیمی جهان همه گسسته باد دختری که می دوی ! کفش های تو کجاست؟ حریر نازکت به پای بادهای خسته باد *** سزای من نبود که با تمام آشنایی ام ز سوی آسمان ببینم این همه غریبگی نگار من به ظن خود مرا ز غم رها نمود کجاست تا ز رنگ چهره ام ببیند این پریدگی ادامه دارد...... (به شرط نظر!)
+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت
3:16 |
يارو راننده کاميون بوده نصفه شب ميبينه نميتونه ترمز کنه روبرويش هم يه اتوبوس سريع شاگردش را از خواب بيدار ميکنه ميگه پاشو پاشو تصادف را نگاه کن
یارو بالاي پل هوائي وايساده بود مي گفت حالا ما خر نفهم بي شعور اصلا اينجا آب رد ميشه که پل زدن + نوشته شده توسط محمد ژانوس در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت
17:53 |
هس می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بوی گل می یاد . بوی گندمزار اینم نشونی : پارس آن لاین پارس آن لاین پارس آن لاین + نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
21:3 |
تو که اومدی سر زدی . خوندی متن ها رو . عکس ها رو دیدی
آخه چرا چرا چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نظر ندادی؟ هان! + نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
17:18 |
چشم های پف کرده مال یه دختره که سه شبه خوب نخوابیده ولی پف چشم هاش بیشتر واسه گریه دیشبه ! یه دختر با موهای بلند لخت و رها لباس سفید حریر پابرهنه روی زمین مرطوب و پر از گل اخترکش راه می ره . تنهاست ولی غمش از تنهایی نیست چون به این تنهایی عادت داره . گلش رو گم کرده . بین تمام گل های قشنگ اون سیاره دور این گل از بقیه قشنگ تر نبود یا اینکه چیز خیلی خاصی داشته باشه ولی واسه دختر خیلی مهمه چرا که جزئی از وجود خودشه . گیرم که واسه همه فقط یه گل زیباست مثل هزارتای دیگه. یه نفر یه روز می گفت: چیزای خوب زیاد می شناسم ولی جزئی از من نیستن برام ارزشی ندارن و بدون اونها می تونم زندگی کنم ولی وقتی یه چیزی جزئی از وجود منه هرچقدر معمولی یا بد باشه واسه من همه چیزه و بدون اون نمی تونم زندگی کنم دختر قصه من امروز روز چهارمه که گلشو ندیده . نه اینکه چیده باشنش . چون اونجوری یه اثری می موند تا دختر بفهمه دیگه واسه همیشه اونو از دست داده و یه جوری با غمش کنار بیاد . نه ! گل ناپدید شده . انگار که از اول نبوده ! دیشب رفته یه جایی که بهش می گن جایی برای گریه کردن! فقط خود اون گل می دونه که چقـــــــدر واسه دختر مهمه ! اگه بخوام تشبیه کنم می تونم به تنه درخت یا گره ای که چند تا نخ رو به هم وصل می کنه شبیهش کنم. نه از نظر بودن بلکه وقتی که نیست معلوم می شه که چه نقشی داشته! اگر گره نخ ها نباشه نخ ها از هم جدا می شن و معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاد و یا اگر تنه درخت نباشه شاخ و برگش دیگه هیچی نیستن دختر با چشمهای پف کرده و دلی که از غم تاول زده و البته لبخندی که باید همه این ها رو بپوشونه دور کلبه چوبیش قدم می زنه و سعی می کنه تا برگشتن گلش جلوی وند تکه تکه شدن و پخش شدن روحش و هر جور که شده بگیره چون می دونه که اون بر می گرده دلیلی نداره که بی خبر بره قراروشون همین بوده گلش آزاد بوده که هر وقت می خواد بره و حتما حتی برای خداحافظی هم شده بر می گرده تا اون موقع دختر باید خودشو و روحشو حفظ کنه بعدش می تونه با خیال راحت خودشو به بدست باد بسپره تا شاخ و برگشو هرجا که می خواد ببره با پای برهنه راه می ره و زیر لب آواز می خونه : صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی؟.... پایان معذرت می خوام که قصم طولا نی شد خواهشاً کسی نظر نده واسه این قصه . چون من فقط نظر یه نفر رو می خوام بدونم . تو ! مهربونی که از چهارمحال و بختیاری وبلاگ رو می بینی . فقط می خوام نظر تو رو واسه این داستان بدونم + نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
11:13 |
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو
+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت
9:18 |
یه عزیزی چند شبه از چهارمحال و بختیاری وبلاگ ما رو می بینه . این شعر بخشی از ترانه آقای علیرضا عصار خواننده محبوب من هست که تقدیم به او می کنم و خواهش می کنم ازش این بار یه نظر برامون بذاره .
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در پی هشیاری خود مست می رود اینجا کسی برای خودش حکم می کند آن دیگری همیشه به پیوست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود بی راهه ها به مقصد ره ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رسد
+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت
9:29 |
به دریا شکوه بردم از شب دشت وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت به هر موجی که می گفتم غم خویش سری می زد به سنگ و بارمی گشت فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
21:17 |
![]()
تو هم زندگی را در خود داری و هم مرگ را پس معنای آنها را در خود جستجو کن
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
21:5 |
علی می نویسد: قصد داریم تا این بار یك ترفند برای علاقه مندان به نقاشی معرفی كنیم. این ترفند از طریق یك سایت صورت میگرد ، بدین شكل كه شما میتوانید با بهره گیری از سرویس موجود در این سایت نقاشی بكشید ، اما علاوه بر آن میتوانید نقاشی هایی را كه كشیده اید در داخل سایت ثبت كنید. پس از ثبت شدن نقاشی شما ، یكی از نقاشی هایی كه دیگر بازدیدكنندگان كشیده اند برای شما نمایان میشود ، از ابتدا تا انتهای نقاشی و طرز رسم آن. طبعأ نقاشی شما نیز ممكن است برای بازدیدكننده ها نمایش پیدا كند. این ترفند میتواند تا بسیار به شما برای طراحی نقاشی به وسیله كامپیوتر كمك كند. ادامه مطلب + نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
15:14 |
با سلام ببخشید که دیر اومدم ولی در عوض دست پر اومدم نظر یادتون نره علی می نویسد: ادامه مطلب + نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
15:10 |
با سلام ببخشید که دیر اومدم ولی در عوض دست پر اومدم نظر یادتون نره علی می نویسد: ادامه مطلب + نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
15:10 |
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
13:30 |
می توانم بگیرم دستی را
چرا که دستی دست مرا گرفته است به زندگی پیوندم داده است
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
12:21 |
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد . از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است.( تقدیم به یک دوست)
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
10:13 |
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
9:57 |
در بی نهایت ها
در بی نهایت ها در بی نهایت ها بر آخرین پله در عمقی تاریک من به کدام ستاره درخشان در دوردست ها خیره مانده بودم ؟ که صدایم کردی و اذان گفتند
گاهی عکس ها بهتر از آدمها حرف می زنن . نه؟ + نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
21:8 |
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
19:38 |
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
14:46 |
زن مخلوقی است که عمیق تر می بیند . مرد مخلوقی است که دورتر می بیند . عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است : گرابه
مرد نثر آفرینش است و زن شعر آن.: امام حسین (ع) زن زیباترین و عزیزترین موجودات است : کنفوسیوس دو چیز را دوست دارم و نمی خواهم از آن منفک شوم : زن و عطر را : حصرت محمد(ص) زن ها نمی گویند ترا دوست دارم ولی اگر زنی از تو ژرسید که آیا مرا دوست داری بدان که در دلش جا گرفته ای با تشکر از دوست جدید و نازنینم اکرم که کتاب اندیشه بزرگان رو به من دادن ادامه داره حالا حالا ها به شرطی که نظر بدین
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
14:24 |
مرد مانند دوچرخه است . اگر بر آن سوار شوید و رکاب نزنید می افتد: آلوفن بیسمارک
هر مردی به روش خود سو استفاده می کند و آنهایی درستکار شناخته می شوند که رازشان فاش نشود : اس - کنتلیور
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
12:49 |
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
9:21 |
امیدوارم نبودم رادرگذشته ببخشید علی هم از فردا میاید
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
0:1 |
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
23:39 |
+ نوشته شده توسط محمد ژانوس در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
23:37 |
اي فلاني! ![]() دو سه خطي بنويس سادهتر رنديتر در پي قافيه و واژه نباش سوژهي امروزي! بگذر از دل سوزي من هنوز معتقدم مي شود عشق به آنها آموخت مي شود در به در واژه بازار نبود مي توان تقديم كرد و پشيزي به پشيزي نفروخت مي توان عشق به آنها آموخت + نوشته شده توسط خواهر در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
2:29 |
امشب تنم خميده و خوابم نميبرد روزم به شب رسيده و خوابم نمي برد ازابر پاره پاره غمهاي بيشمار يك قطره غم چكيده و خوابم نمي برد يا روح من زغصه زجانم بريده است يا از سرم پريده و خوابم نمي برد يا پشت چشم پنجره فولاد اسمان آه مرا شنيده و خوابم نمي برد پيراهن عزيز مرا گرگ عاشقي از روبرو دريده و خوابم نمي برد فرياد مي زنم كه خدا بشنود چرا من شانه ام خميده و خوابم نمي برد + نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت
21:34 |
دوستي با به تلخي چون مي است
|
|||||
| وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی |
این فیلم حال و هوای خاصی داره هم موضوع اصلی فیلم هم هنرپیشه ها و نوع خاص دیالوگها و گریم افراد . از همه مهمتر تیتراژ !
اگر موافقید یا حس خاصی به این ترانه دارید یه نظری چیزی واسمون بذارید
این ترانه و بقیه کارهای آقای علیرضا قربانی رو در این سایت بشنوید:http://www.iransong.com/song/25393.htm
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح ها و اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت . تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود
. اما داوینچی برای یهودا هنوز مدل مناسبی
پیدا نکرده بود . کاردینال کلیسا کم کم به او برای اتمام تابلو فشار می آورد. نقاش بعد از روزها جستجو جوان ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند . دستیاران سراپا نگه داشتنش و در همان حال داوینچی از خطوط بی تقوایی - گناه و خودپرستی که در چهره او به خوبی نمایان بود تصویر برداشت.
وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و تابلوی مقابلش را دید. با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : من این تابلو را قبلا دیده ام!
داوینچی شگفت زده پرسی کی ؟
:" سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم . زندگی پر از رویایی داشتم . هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
یا می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند. همه چیز بدان بسته است که هرکدام کی سر راه انسان قرار بگیرند