تبليغاتX
اهل کهکشانیم
http://kahkeshan0098.parsiblog.com/ از اینجا با من و محمد همراه باشید . امیدواریم که بتونیم بهتر از قبل فعالیت کنیم  و البته به حمایت دوستان بیش از پیش نیاز داریم . در ضمن هوای پسرخالمون رو هم داشته باشید بعد از کپی شدن مطالب منتخب این وبلاک در وبلاگ جدید . وبلاگ حاضر بسته خواهد شد.

باز هم از لطف دوستان متشکریم

http://kahkeshan0098.parsiblog.com/

+ نوشته شده توسط خواهر در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 19:12 |
به زودی ادامه مطالب این وبلاگ رو که توسط محمد و خواهر نوشته خواهد شد و تا اونجایی که بتونیم همین مطالب رو در وبلاگ جدیدی خواهید دید.

فعلا

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 23:37 |
نوجوونهای با استعداد همکار من در این وبلاگ یه ذره نا امید شدن. می گن دیگه بیننده نداره . من حدس می زنم سیستم آمارگیرمون مشگل پیدا کرده باشه . وگر نه مطمئنم دوست و همراه همیشگی داریم.

به هر حال باید کاری کرد!

سعی خودمو می کنم به خاطر برادر عزیزم و پسرخاله های گلم و بیننده های عزیز وبلاگمون ولی خوب راضی کردن سلیقه های مختلف واقعا کار سختیه. ما البته قرارمون این بوده که هرکی کار خودشو با سلیقه خودش انجام بده و چون وبلاگ گروهی هست نتیجه متنوع بشه. منم بسته به روحیه خودم سعی می کنم کیفیت کار رو بالا ببرم

حالام می خوام چند تا از دست نوشته های خودم رو بنویسم براتون که امیدوارم با نظرهاتون من و همکارهای خوبم رو تشویق کنید

در مسیر کارخانه اندیشیدم کدامیک ساکن و وامانده ایم؟

من یا بوته خار روییده بر سر راه؟

گویا پرسش آشفته من  پاسخی آسان داشت . در مسیر برگشت بوته خار نبود!

***

اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند و شما از آنچه حس می کنید از خود دورترید

***

محصول جدید باطل گشت . همه آنچیزی که احتیاج داشتم تو بودی

***

طبق شواهد موجود مدارکی اثبات می کنند که هر صفر زیر مخرج روزی عبارت را به بلندیهای بی نهایت خواهد رسانید!

***

دستت را از زیر چانه ات بردار و بگذار سنگینی افکارت گردنت را بشکند!

دختر خشخاش و خورشید

آن روز که روحت را به مردمانی با سرهای متورم از خرد تسلیم می کردی تا سبک سری های شادآلود کودکانه ات را با مشتی از خردل و هسته خرما پر کنند ...فکر امروزت را می کردی

حالا به جای بهار نارنج از کاسبرگ های تلخ متاهلانه مربا درست کن و طعم خمار هوس خیال انگیز را خمیازه بکش!

***

به تعداد ذرات آفرینش دوربین های مدار بسته

این تن خاطی خودروست

و" من "پشت فرمان خواب است

خدارا ! برای لحظه ای جریمه ننویسید ....ننویسید....ننویسید

***

امروز از آن روزهاست!

چاقو احساس می تراود و قلب ضامن دار گلو می درد . اشک های تو هم خشک تر از آنند که سیل حتی مورچه را تهدید کند!

***

قلبم را به اقساط به خدا واگذار کرده ام که لحظه لحظه تنفس را به حساب ریه هایم بپردازد!

***

اگر دوست داشتین بازم  از خودم چیزی بنویسم حتما نظر بدین . شاید دفعه بعدی اینو بنویسم: ۲۴ ساعت اگر وقت داشتم...

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 10:33 |

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟
ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!
+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 10:0 |
طی شایعات اعلام شده . مبنی بر ترک مجاهد منافق علی ویروس گلپایگانی .... پی گیری های لازم انجام شده ولی متاسفانه تا این لحظه نتوانستیم با ایشان تماسی داشته باشیم.

وبلاگ ما اتفاقا بیننده ویژه داره

به محض تماس با او اطلاع خواهیم داد

 

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 0:39 |

خدایا

به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
 من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!
تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند، و...
اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني که هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنکه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کرده‌ام گواهي مي‌دهند؟

خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
تو که اين قدر دلسوز مني! ...
خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:15 |
برای من از دل شکسته نگو
که دلی دارم شکسته تر از سکوت
شکسته از درد
شکسته از زخم
شکسته از عشق
شکسته از گناه
شکسته از تنهایی
بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را
و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی
برای خودم توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج
شاید خدا مرا بخشید
شاید...
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 14:12 |
کشتی کهکشانی ما یواش یواش داره به گل می شینه .

حقم دارین سر نزنید . بس که بی خود و چرت و پرته . خوب می شه ایشالا تازه کاریم. این ویروس خالمون هم نبود یه مدت . حالا برگشته دوباره یه دستی بکشه به سر رو صورت وبلاگ . خوب می شه

 

حالا چند تا نوشته از عرفان نظر آهاری بخونید به سلیقه من آفرین بگید

 

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....

دستمال كاغذي به اشك گفت: / قطره قطره‌ات طلاست / يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟ / عاشقم / با من ازدواج مي‌كني؟ / اشك گفت: / ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! / تو چقدر ساده‌اي / خوش خيال كاغذي! / توي ازدواج ما / تو مچاله مي‌شوي / چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي...

تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟

اگر خوشتون اومد بگین بازم از نوشته هاش بزارم براتون

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 1:17 |

 فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد

اب اقيانوس را با اه خود تبخير كرد

 فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد

 هيچ دانستي ؟ دلم را رفتن تو پير كرد

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 15:37 |

در زمانی که زمین کاشت مرا

گل زیباش به جز خار نبود

پستی و هرزگی و هرزه دری

حسرتا بهر کسی عار نبود

زار و بدبخت و گرفتار کسی

 که به این عار گرفتار نبود

 

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 20:34 |
من و محمد ژانوس الان دمشق توی کافی نت نشستیم داریم به وبلاگمون افتخار می دیم و از همین جا به برادر علی ویروس گلپایگانی ......... خسته نباشید و دمت گرم و از این خالی بندی ها تقدیم می کنیم!

به نظر ندهندگان هم کاری نداریم . خدا مهستی رو بیامرزه

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 21:16 |
خردی نكرده "خود نشده "پیر میشویم

بر چار میخ واقعه زنجیر میشویم

شوق سفید رد شدن از ابر ها به دل

از اوج بال خویش سرازیر میشویم

با دست خود به دست قفس قفل میزنیم

قربانی قساوت تقدیر میشویم

با اینهمه در انسوی امید های دور

از خواب خویش بر شده تعبیر میشویم

من خواب دیده ام كه پس از سالهای كور

در چشم خیس اینه تكثیر میشویم

می اید ان همیشه بهاری كه جای نان

با لقمه های نور و غزل سیر می شویم

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 12:27 |
با ما بمان فصل دیگر " تا شوق باور بماند

شوری كه در ما نشاندی سبز و تناور بماند

اه ای نسیم دلاویز با خنده گل بیامیز

تا كوچه باغ تبسم با تو معطر بماند

من تك درختی عطش نوش در كوره راه كویرم

باور ندارم كه بی تو ماندن میسر بماند

ای پا به رفتن نهاده رسم سفر اینچنین نیست

دل را به دریا زنی تو " صاحب ولی در بماند

بگذار ای الهه من در یك غروب غم انگیز

چشمم به راه لوعی در صبح دیگر بماند

پر میدهی عاشقی را در اسمان دل ما

یا عشق را میگذاری بی بال و پر بماند؟

ای راه تو اسمانی" با ما بمان دوباره

رسم شقایق نمیرد راه كبوتر بماند

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 12:1 |
با کی بودی ؟ ویروس کپک.

من بر سر این ویروس می زنم ! من وبلاگ تعیین می کنم ! من به پشتوانه این نظر دهندگان وبلاگ تعیین می کنم!

(یه وقت فکر نکنی دارم ادای کسی رو در می یارم)

حالا از این به بعد ببین .کف کن

                                                    والسلام

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 22:13 |
 مرگ در پاييز
 تنهاي تنهاي تنها اي كاش اينجا بميرم
 امروز هم دير دير است نگذار فردا بميرم
 چشمان باراني تو روح مرا مي نوازد
 در كوچه هاي ترنم ني ميزند پيرمردي

چشمان باراني تو روح مرا مينوازد

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 11:57 |
ساده است نوازش سگی ولگرد . شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی . چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسان . دوست داشتنش بی احساس مهری . او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت

ساده است لغزشهای خود را شناختن . با دیگران بودن . زندگی کردن به حساب ایشان. و گفتن که من این چنینم

آری . زیستن سخت ساده است

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 11:18 |

نه دگر بسوی من چه می کنی؟

چون در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خود دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال خود به نام دیگری زدی

برو...

برو...

بسوی او

مرا چه غم؟

تو آفتابی...

او زمین...

من آسمان

بر او بتاب زآنکه کم مشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل من مال تو

تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو ز انکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوش تر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو وشراب و دولت وصال او!

کذشت و رفت و آن افسانه کهنه شد

تن نو ماند و عشق بی زوال او!

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 9:25 |

 

قلب زن ...

قلب زن ...

قلب یک زن لبریز از اشتیاق است .                  قلب یک زن لبریز از شهوت است .

                         اگر باور نداری که این چیزها اتفاق می افتند .

                         این می تواند بزرگترین اشتباه یک مرد باشد .

شبهای یک زن پر است از رویا دیدن . درباره مرد ایده آلی که ممکن است توآن مرد نباشی .
                         اگر ما متوجه نشیم که اودلتنگ چه بوده .

                         این می تواند بزرگترین اشتباه یک مرد باشد .

او می خواهد کنار تو باشد او را از خود نران . او می خواهد با تو رو راست باشد .

او می خواهد بگوید :

     شبهایت را به من بده تا من اشتیاقم را به تو نشان دهم . شهوتت را به من بده تا من تو را به شهوت خود برسانم . رویاهایت را به من بده تا من عشق حقیقی را به تو نشان دهم . قلبت را به من بده تا من تو را تنگ در آغوش بگیرم و تا روز مرگ به تو عشق بورزم .

 روزهای یک زن پر است ازآرزو کردن .         آرزوی کمی محبت و رفاقت و دوستی .

                         اگر تو به او نگاه نکنی و به حرفهایش گوش ندهی .

                         این می تواند بزرگترین اشتباه یک مرد باشد .

 قلب یک زن برای همیشه مال توست . او درتمام طول زندگی به سوگندش وفادار خواهد بود .                   

                         اگر تو به او عشق نورزی و با او مهربان نباشی .

                         این می تواند بزرگترین اشتباه یک مرد باشد .

 او می خواهد کنار تو باشد او را از خود نران . او می خواهد با تو صادق باشد .

 می خواهد که تو به او بگویی :

      شبهایت را به من بده تا من اشتیاقم را به تو نشان دهم . شهوتت را به من بده تا من تو را به شهوت خود برسانم . رویاهایت را به من بده تا من عشق حقیقی را به تو نشان دهم . قلبت را به من بده تا من تو را تنگ در آغوش بگیرم و تا روز مرگ به تو عشق بورزم .  

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 9:12 |
پسر خاله گلم دستت درد نکنه . واقعا دمت گرم

تو انگار ذاتاْ وبلاگ نویس بودی و تا حالا خودتو کشف نکرده بودی!

واقعا کارت عالیه. بلکه این داداش من یه ذره به خودش بیاد استعدادهای راکدش رو فعال کنه.

عزیزان اگر از کار علی راضی هستن یه نظر واسمون بذارن اینجا. ممنون

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 9:9 |
در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم
او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟
گفتم ....اگر وقت داشته باشید....
لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد
چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟
پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
پاسخ داد:
آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند
سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....
چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.
که از حال غافل می شوند
به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند
و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند
ما برای لحظاتی سکوت کردیم
سپس من پرسیدم..
مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟
پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
ولی می توانند
طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید
یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد
بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند
ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد:
فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 8:41 |
به داداش گلم دوچرخه جدیدش رو که به عنوان جایزه معدل ۱۹.۹۲ در امتحانات نهایی سوم راهنمایی از پدر دریافت کرده تبریک می گم.

بهت افتخار می کنم داداشی دمت گرم

+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 21:2 |
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو
غزلم شوروحال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
 بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمامی رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتزال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی رسانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
این جا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آیینه بر دار می زنند
این جا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرگ به جزتازیانه نیست
حق با توبود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
 ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه ست
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
مامانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 15:45 |
من توي دنيا 3تا دوست دارم... خورشيد، ماه و تو. اولی رو برای روزم ميخوام / دومي رو واسه‌ی شبم ميخوام / ولی تو رو برای تک تک لحظه‌هاي زندگيم ميخوام
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:11 |
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! / هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! / هيچ کس اشکي براي ما نريخت / هر که با ما بود از ما مي گريخت / چند روزي هست حالم ديدنيست / حال من از اين و آن پرسيدنيست / گاه بر روي زمين زل مي زنم / گاه بر حافظ تفاءل مي زنم / حافظ ديوانه فالم را گرفت / يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:7 |
انقدر بی ذوق بودین و نظر ندادین که من دیگه بریدم . حوصله مطلب جدید ندارم . فقط این چند خط از دکتر علی شریعتی رو به افتخارش می نویسن که زیباییش رو در وبلاگ پراکنده کنم. آخه می دونین می گن راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست!

بیگانه من

تو نمی دانی کی

خواهرم همسرم یا یکی از خویشان من بوده ای

ولی من مطمئنم . مطمئن مطمئن

که روزگاری را چون دو محرم با هم زندگی کرده ایم ................

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 20:0 |

 

امروز دم غروب واسه خودم دو تا فال حافظ گرفتم یکی واسه امروز یکی واسه فردا

فال امروز:

 

 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود         ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می کردم                     هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد                         که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم           چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست              خوشتر از نقش تو در عالم تقصیر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم                 حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع       جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

 

                                      آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

                                   که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

اینم فال فردا:

 

شممت روح وداد و شمت برق وصال              بیا که بوی  تو را میرم ای نسیم شمال

احاد یا بجمال الحبیب قف و انزل                  که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال

شکایت شب هجران فرو گذاشته به       به شکر آنکه بر افکند پرده روز وصال

بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم                        کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال

چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد          توان گذشت زجور رقیب در همه حال

به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ            که کس مباد چو من در پی خیال محال

ملال مصلحتی می نمایم از جانان               که کس به جد ننماید ز جان خویش ملال

                                      قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی

                                  به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

 

فردا هم می تونه برای خودش روزی باشه . نه؟

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 22:5 |

آنچنان تهی شده فضای خانه ام ز تو

                                 گو که لحظه ای نبوده هستی من از کلام تو

گو که کلبه ای نبوده هیچگاه

                             پر ز اشتیاق کودکانه ام مکان تو

                                    ***

تمام صفحه های شیشه ای شکسته باد

                          کابل های سیمی جهان همه گسسته باد

دختری که می دوی ! کفش های تو کجاست؟

                          حریر نازکت به پای بادهای خسته باد

                                    ***

سزای من نبود که با تمام آشنایی ام

                             ز سوی آسمان ببینم  این همه غریبگی

نگار من به ظن خود مرا ز غم رها نمود

                                 کجاست تا ز رنگ چهره ام ببیند این پریدگی

ادامه دارد...... (به شرط نظر!)

 

                   

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 3:16 |
هس می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بوی گل می یاد . بوی گندمزار                      اینم نشونی : پارس آن لاین

                                                                                پارس آن لاین

                                                                               پارس آن لاین

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 21:3 |
تو که اومدی سر زدی . خوندی متن ها رو . عکس ها رو دیدی

آخه چرا چرا چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نظر ندادی؟ هان!

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 17:18 |

چشم های پف کرده مال یه دختره که سه شبه خوب نخوابیده ولی پف چشم هاش بیشتر واسه گریه دیشبه !

یه دختر با موهای بلند لخت و رها لباس سفید حریر پابرهنه روی زمین مرطوب و پر از گل اخترکش راه می ره . تنهاست ولی غمش از تنهایی نیست چون به این تنهایی عادت داره . گلش رو گم کرده . بین تمام گل های قشنگ اون سیاره دور این گل از بقیه قشنگ تر نبود یا اینکه چیز خیلی خاصی داشته باشه ولی واسه دختر خیلی مهمه چرا که جزئی از وجود خودشه . گیرم که واسه همه فقط یه گل زیباست مثل هزارتای دیگه.

یه نفر یه روز می گفت: چیزای خوب زیاد می شناسم ولی جزئی از من نیستن برام ارزشی ندارن و بدون اونها می تونم زندگی کنم ولی وقتی یه چیزی جزئی از وجود منه هرچقدر معمولی یا بد باشه واسه من همه چیزه و بدون اون نمی تونم زندگی کنم

دختر قصه من امروز روز چهارمه که گلشو ندیده . نه اینکه چیده باشنش . چون اونجوری یه اثری می موند تا دختر بفهمه دیگه واسه همیشه اونو از دست داده و یه جوری با غمش کنار بیاد . نه ! گل ناپدید شده . انگار که از اول نبوده !

دیشب رفته یه جایی که بهش می گن جایی برای گریه کردن!

فقط خود اون گل می دونه که چقـــــــدر واسه دختر مهمه ! اگه بخوام تشبیه کنم می تونم به تنه درخت یا گره ای که چند تا نخ رو به هم وصل می کنه شبیهش کنم. نه از نظر بودن بلکه وقتی که نیست معلوم می شه که چه نقشی داشته!

اگر گره نخ ها نباشه نخ ها از هم جدا می شن و معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاد و یا اگر تنه درخت نباشه شاخ و برگش دیگه هیچی نیستن

دختر با چشمهای پف کرده و دلی که از غم تاول زده و البته لبخندی که باید همه این ها رو بپوشونه دور کلبه چوبیش قدم می زنه و سعی می کنه تا برگشتن گلش جلوی وند تکه تکه شدن و پخش شدن روحش و هر جور که شده بگیره

چون می دونه که اون بر می گرده

دلیلی نداره که بی خبر بره

قراروشون همین بوده

گلش آزاد بوده که هر وقت می خواد بره

و حتما حتی برای خداحافظی هم شده بر می گرده

تا اون موقع دختر باید خودشو و روحشو حفظ کنه

بعدش می تونه با خیال راحت خودشو به بدست باد بسپره تا شاخ و برگشو هرجا که می خواد ببره

با پای برهنه راه می ره و زیر لب آواز می خونه : صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا نامه نمی خوانی یا راه نمی دانی؟....

                                                                                                                                 پایان

معذرت می خوام که قصم طولا نی شد

خواهشاً کسی نظر نده واسه این قصه . چون من فقط نظر یه نفر رو می خوام بدونم . تو ! مهربونی که از چهارمحال و بختیاری وبلاگ رو می بینی . فقط می خوام نظر تو رو واسه این داستان بدونم

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 11:13 |
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 9:18 |
یه عزیزی چند شبه از چهارمحال و بختیاری وبلاگ ما رو می بینه . این شعر بخشی از ترانه آقای علیرضا عصار خواننده محبوب  من هست که  تقدیم به او می کنم و خواهش می کنم ازش این بار یه نظر برامون بذاره .

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود          گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند        در پی هشیاری خود مست می رود

اینجا کسی برای خودش حکم می کند             آن دیگری همیشه به پیوست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست         وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

بی راهه ها به مقصد ره ساده می رسند              اما مسیر جاده به بن بست می رسد

+ نوشته شده توسط خواهر در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 9:29 |
ارضاء
خداوندا مــرا ایــن بار ارضا می كنـی یا نه ؟
بگــو قلب مــرا آغـــوش دریا می كنی یا نه ؟
هوس كردم كه با تریاك و بنگ و باده بنشینم
دوباره ســور و ساتم را مهیا می كنی یا نه ؟


ببین! مــن یـــوسفم امّا، كمی تا قسمتی ناپاك
مــــرا مهمان آغوش زلیخا می كنــــی یا نه ؟
مرا ای اوّلین و آخریـــــن زنجیــر شوریـــدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها می كنی یا نه ؟


رها كن آسمان ها را، بیا این جا قضاوت كن
ببینم در زمین یك مرد پیدا می كنــی یا نه ؟
خدایا حاجتــــی دارم كه باید مطمئـــــن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا می كنی یا نه ؟


مرا از ننگ آدم بودن و بیهــــوده فــرسودن
امیـــــد آخــــرین من! مبـــرّا می كنی یا نه ؟
برای آخــریــن پرسش، و حتّی آخرین تهدید
قیامت را بگو ـ مردانه ـ برپا می كنی یا نه ؟ !

صادق فغانی
+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 13:30 |
می توانم بگیرم دستی را

چرا که دستی دست مرا گرفته است

به زندگی پیوندم داده است

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 12:21 |
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد  تندیسی زیبا نخواهد شد . از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است.( تقدیم به یک دوست)

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 10:13 |
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم

+ نوشته شده توسط خواهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 9:57 |
در بی نهایت ها

    در بی نهایت ها 

                             در بی نهایت ها

   بر آخرین پله در عمقی تاریک

   من به کدام ستاره درخشان در دوردست ها خیره مانده بودم ؟

                که صدایم کردی و اذان گفتند

گاهی عکس ها بهتر از آدمها حرف می زنن . نه؟

+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 21:8 |
زن مخلوقی است که عمیق تر می بیند . مرد مخلوقی است که دورتر می بیند . عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است  :   گرابه

مرد نثر آفرینش است و زن شعر آن.:     امام حسین (ع)

  زن زیباترین و عزیزترین موجودات است :   کنفوسیوس

دو چیز را دوست دارم و نمی خواهم از آن منفک شوم : زن و عطر را   :           حصرت محمد(ص)

زن ها نمی گویند ترا دوست دارم ولی اگر زنی از تو ژرسید که آیا مرا دوست داری بدان که در دلش جا گرفته ای  

با تشکر از دوست جدید و نازنینم اکرم که کتاب اندیشه بزرگان رو به من دادن

ادامه داره حالا حالا ها به شرطی که نظر بدین

+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 14:24 |
مرد مانند دوچرخه است . اگر بر آن سوار شوید و رکاب نزنید می افتد: آلوفن بیسمارک

هر مردی به روش خود سو استفاده می کند و آنهایی درستکار شناخته می شوند که رازشان فاش نشود : اس - کنتلیور

 

 

+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 12:49 |
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

+ نوشته شده توسط خواهر در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 9:21 |
اي فلاني!

 

دو سه خطي بنويس

 

ساده‌تر

 

رندي‌تر

 

در پي قافيه و واژه نباش

 

سوژه‌ي امروزي!

 

بگذر از دل سوزي

 

من هنوز معتقدم

 

مي شود عشق به آنها آموخت

 

مي شود در به در واژه بازار نبود

 

مي توان تقديم كرد

 

و پشيزي به پشيزي نفروخت

 

مي توان عشق به آنها آموخت

+ نوشته شده توسط خواهر در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:29 |

امشب تنم خميده و خوابم نميبرد

روزم به شب رسيده و خوابم نمي برد

ازابر پاره پاره غمهاي بيشمار

يك قطره غم چكيده و خوابم نمي برد

يا روح من زغصه زجانم بريده است

يا از سرم پريده و خوابم نمي برد

يا پشت چشم پنجره فولاد اسمان

آه مرا شنيده و خوابم نمي برد

پيراهن عزيز مرا گرگ عاشقي

از روبرو دريده و خوابم نمي برد

فرياد مي زنم كه خدا بشنود چرا

من شانه ام خميده و خوابم نمي برد    

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 21:34 |

دوستي با به تلخي چون مي است

تلخي اش اغاز و مستي در پي است

دوستي با ما گذر از قافله

بي خود از خود رد شدن از فاصله

دوستي با به دريا دل زدن

در دل دريا به گل منزل زدن

دوستي با ما خطر اندر خطر

در دل طوفان سفر اندر سفر

دو ستي با مكن ما رهزنيم

ناگهان بر خانه دل مي زنيم

دوستي با ما نكن گر عاقلي

غافل از رسوايي اهل دلي

اهل دل گرنيستي با ما نيا

اهل دل بايد شوي اي اشنا

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 21:28 |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهی

                  در انتهای خود به قلب چاهی می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند .

و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد ...

یک پنجره برای من کافیست .

 

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه مسلول

از لحظه که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.....

.

.

.

وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود

هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ،باید،باید،باید

     دیوانه وار دوست بدارم.

یک پنجره برای من کافیست

 

از آینه بپرس نام نجات دهتده ات را          

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد    تنها تر از تو نیست؟

.

.

.

همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خودت پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهار پری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب ، که در پشت بام قدم می زند سلام بگویم؟

 

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که "لحظه" سهم من از برگ های تاریخ است

 .

.

.

حرفی به من بزن

( آیا) کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه خواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام  با آفتاب رابطه دارم .

                                                                       فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 21:18 |

االو سلام منزل خداست؟

 اين منم مزاحمي که آشناست

 هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

 شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

 الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

 چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

 صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 20:44 |
نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم

+ نوشته شده توسط خواهر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 20:35 |
+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 13:24 |
می خوام یه نظر سنجی راه بندازم تو وبلاگ منتها قبلش می خوام در مورد گزینه هاش از مخاطبین کمک بگیرم. حالا اگر از موضوع نظر سنجی هم خوشتون نمی یاد حتما بگین و موضوع پیشنهاد بدین تا عوضش کنم

سوال:

زیبایی و ارزش آدم ها در چی هست

گزینه الف: زیبایی آدم ها به غم درون چشم هاشون و ارزش اونها در مبارزه ای هست که با این غم می کنن

بقیه گزینه هارو شما بگین زشتی و زیبایی

+ نوشته شده توسط خواهر در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 13:1 |
آثار باستانی ساوه
+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 12:37 |

پولHave you any poor relations?
'Not one that i know.'
Have you rich relations?
'Not one that knows me!'

+ نوشته شده توسط خواهر در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 12:6 |

*
*
*
*
*
*
*

*
*
*
*
*
*
*

Tarfandestan